تبليغاتX
عشق آتشىن
متن ادبی،داستانهای کوتاه و خوابها و روىاها
 

زندگی کن به شرط آنکه زندگی ات درون زندگی ات حل نشود و باران خیس ات نکند و لباسهایت گلی نشود و سعادت خندیدن با خدایت را از دست ندهی و همیشه قمسمت ات را مثل تمام بهانه های دیگرت به رخ بکشی و آنقدر جز بزنی درون زندگی ات تا حریص تر و حریص تر و حریص تر شوی ، و عقلت آنقدر به خدای پیر و استادت سر سپرده شود که بپوسی و بپوسی و بپوسی و ندانی که پوسیده ای درون ژله ات و نوک انگشتانت مثل انگشتان من زیر فشار قلم سفیدک بزند و برای خودکارت دیگر جوهری باقی نماند .

زندگی همین است ، همین . می بینی بعضی وقتها می شود لال ماند و فقط و فقط نوشت و بعشی وقتها برای گفتن یک جمله یک قرن حرف زد ولی من تصور می کنم در این های و هوی هنوز هم می شود لال ماند .

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت 18:7  توسط مسعود  | 

وصيت نامه ابوالقاسم حالت سراينده اولين سرود ملي بعد از انقلاب طنز نويس معروف مجله هاي توفيق و گل آقا با تخلص خروس لاري

 بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد

 نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

 نه پي گورکن و قاري و غسال رويد

 نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

 به که هر عضو مرا از پس مرگم

 به کسي که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوي را به فلان چشم چران

 که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

 وين زبان را که خداوند زبان بازي بود

 به فلان هوچي رند از پي گفتار دهيد

 کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است

 راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

 وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه

 به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

 کليه ام را به فلان رند عرق خوار

 که شد ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

 ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز

 درجواني ريه او شده بيمار دهيد

 جگرم را به فلان بي جگر بي غيرت

 کمرم را به فلان مردک زن دار دهيد

 چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است

 معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

 گر سر سفره خورد فاطمه بي دندان غم

به که دندان مرا نيز به آن يار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش

 لااقل تُ... مرا هم به طلبکار دهيد

 با تشکر از دوست عزیزم آقای رضا گرجی که این مطلب را برای من ارسال کردند

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 20:6  توسط مسعود  | 

با چشماني فرسوده در ميان امواج نگاهها و كنايه ها  با پاهايي امانتي از ارزوهاي كوچك خود ارام ارام دور ميشدم و به پيش مي رفتم بدون انكه مرا اعتنايي به پارس سگها باشد چرا كه پيشتر ها دندانهايشان ارزوهاي كوچكم را يك به يك از پاي در اورده بود  و ديگر مرا چيزي باقي نبود براي باختن از اين رو در ميان اين تاريكي بي انتها خورشيد در نگاهم مزحك تر از شمعي كه بيرحمي سوزاندن پروانه را يدك ميكشد مي نمود چرا كه خويش را سبب زندگي ميدا نست بيگانه از اينكه هرگز ايجا زندگي با اين همه چله و چاه به مقصد نمي رسد و هرچه بيشتر و بيشتر از طلوع دور مي شدم گرماي بي پايان تيرگي در ظهر گرم زندگي تشنه و تشنه ترم ميكرد و سر انجام تنها پناه من حتي در اوج  قطره اي نا چيز از خون سرخي بود كه از غروب زندگي همراهانم بر چوبه ي دار مي توانستم در كفه ي ترازو قرار دهم و زخم خو يش را كوچك ببينم از سنگيني ظلمي كه پرنده ها را گرفتار مرگ مي نمود اري مرا تسكيني نيست حتي از خوابي كه مرا از اين بازار بيرون مياندازد

من از طلوع كينه ندارم اما از فاصله ي ميان طلوع و غروب بيزارم اما مي توانست اينگونه نباشد و مرا  غروب كوله باري از خوشبختي شانه هايم را خميده با شد نه كوله باري از رنج

+ نوشته شده در  86/07/10ساعت 12:10  توسط مسعود  | 

این روزا به قدری به هم ریختم که به قرصهای مزخرف آرامبخش پناه بردم راستش رو بخواید حالم از خودم به هم می خوره چه برسه دنیایی که توش محکوم به زندگی کردن هستم دیگه حوصله اش رو ندارم بهتره تمام کنم این محکومیت رو دیگه نمی خوام بو دنیایی باشم که فقط کرم هست و کرم من مال اینجا نیستم بی تفاوت شدم به همه چیز یک کلام ختم کلام دیگه بریدم حالم از این مردم بهم می خوره از نوشتم در مورد جماعتی که تو عصر حجر زندگی می کنن و خوشبختی رو بو جیبای پر از تار عنکبوتشون حمل می کنن کاش درک می کردند کاش می فهمیدید چی می گم ولی ریشخنداتون رو دوست دارم . از شما که نه از خودم عقم گرفته . دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه ذهنم از هر اندیشه ای که فکرش رو بکنید خالی شده و این یعنی مرگ . پس خداحافظ

+ نوشته شده در  86/07/04ساعت 19:25  توسط مسعود  | 

از تو گله ای ندارم اینها جز قوانین طبیعت هستند و من به آنها احترام می گذارم اما باور کن هنوز هم دوستت دارم .درد دل بسیار است  اما از کجا شروع کنم چه کس می فهمد کاش هیچ گاه زاده نمی شدم تا نخواهم کسی درکم کند . می دانی مدتهاست که می خواهم خودم را خفه کنم اینطوری بهتر است چون دیگر لزومی ندارد درک شوم لزومی ندارد فکر کنم لزومی ندارد دل واپس آینده ام باشم . مدتی است که آمده ای و می خواهی بفهمی که چرا هیچ گاه اعتراف نکردم دوستت دارم اما باور کن کلمه دوستت دارم هرزه شده است و من نمی توانستم بگویم دوستت دارم چون واقعا دوستت داشتم و هنوز هم دارم . آیدا جان  بدون اینکه خودم بخواهم درگیر زندگی  شده ام و تو هم درگیر می شوی برای پدر و مادرمان آسان است چون آنها چهل سال زودتر از ما متولد شده اند و درک نمی کنند من دیگر تمام شده ام  می روم خیلی آرام هیچ کس متوجه نخواهد شد و تو که الان اینها را می خوانی من کیلومترها از زمین فاصله دارم و تو درک می کنی که دیگر وجود ندارم . اما فراموش می کنی کسی زمانی تو را دوست داشته است و فقط خواستم بدانی که به خاطر تو نبوده است من در زندگی ته نشین شده ام و همه مرا دوست ندارند به غیر از خودم و روحم تا هنگامی که خوشبختی ات را نبیند آرام نخواهد گرفت . سعی کن مثل من در مورد زندگی فکر نکنی و دیگر هیچ نمی گویم بدان دوستت دارم . اما دیگر وجود ندارم تا چهار میلیارد سال دیگر .

+ نوشته شده در  86/06/07ساعت 17:26  توسط مسعود  | 

لج و لجبازی

دیروز دوشنبه بود شاید هم سه شنبه شاید هم چهارشنبه یک روز کمتر و بیشترش فرقی نمی کند ، هر چه بود روز نحسی بود اصلاً تمام دوشنبه ها و سه شنبه ها و چهارشنبه ها نحس اند . هربلائی که سرم آمده در این سه روز بوده است حال فرقی نمی کند اول برج باشد یا ته برج یا پارسال ،امسال و یا سال دیگر . نحس اند و نحسی شان معلوم نیست از کی شروع شده باشد، شاید از ابتدای خلقت کسی چه می داند، من که تاریخ را زیر و رو نکرده ام . مادر می گفت

ــ هیچ فرقی نمی کنه همه روزا روز خداس شاید نحسی از خودت باشه

شاید . اما روزی که به دنیا آمدم نه کسی مرد و نه جنگی شد و نه لیوانی و نه دل کسی شکست و نه بادبادکی لای سیم برق دکل ها گیر کرد . نحسی من فقط برای خودم هست .

دیروز صبح وقتی از خواب بلندشدم هنوز دست اش زیر سرم بود ، به خودم گفتم

ــ چقد خوشبختم

و خندیدم . دو تا چشم روی دیوار مرا نگاه می کرد، بد جوری نگاهم می کرد ، انگار که می خواست گریه کند ، خوب که نگاه کردم دیدم یک قطره اشک گوشه چشمانش خشکیده است .مادر که دید دارم اشک اش را پاک می کنم حسودیش شد داد زد :

ــ خاک تو اون سرت ، ببین پولت رو چه جوری حروم می کنی ، این چیه رفتی خریدی ، بیا ببرمت پیشه یه روانشناس خوب ، آخه کسی با این چیزا درد دل می کنه، ولش کن بیا

و من داد زدم

ــ من ول کن اون نیستم هر چقدر دلت میخواد لج و لجبازی کن ، اون مال منه ، مال خودِ خودِ من

این روز ها تمام زندگی ام شده است او ، و چشمانش. و ربطی به نحسی من ندارد . سرم را که از روی دست اش بلند کردم خندید گفت :

_ خسته شدی ، چقد زود بریدی

ــ نه من نبریدم ، خودت بریدی یادت رفته

پشیمان شده بود خودم دیدم . با مادرش جلوی درب خانه نشسته بود مادر راهش نمی داد ، تا مرا دید بغض کرد ، زد زیر گریه ، گفت:

ــ پشیمون شدم

مادر از آیفون ، همه چیز را می دید ، وقتی که اسمش را صدا زدم و دستم روی شانه اش خورد ، صدای مادر بلند شد

ــ پشیمونی سودی نداره ، انقد ام نشین گریه و زاری کن ،فایده ای نداره

حرص ام گرفته بود از دست مادر ، از دست لج و لجبازی هایش ، مثل بچه دو سال و نیمه لج می کرد . من هم نمی دانستم این وسط طرف چه کس را باید بگیرم ، اگر طرف او را می گرفتم مادر گوشمالی ام میداد و اگر طرف مادر را می گرفتم او را از دست می دادم . هیچ وقت گریه دختر برایم شگون نداشته و ندارد. نحسی روز های دوشنبه وسه شنبه و چهارشنبه جای خودش را دارد .

ترجیح دادم بلند شوم تا اینکه به گریه های او و غرلندهای مادر گوش بدهم . آن دو چشم هم ول کن ماجرا نبودند . دو چشمی که روی دیوار اتاقم میخ کوب شده را می گویم با آن معصومیت بدلی اش ، اصلاًبه خاطر همین معصومیت تقلبی اش بود که پنج هزار تومان پولش را دادم . مادر گفت :

ــ عقل که نباشه جون در عذابه

و من گوشم را نادیده گرفتم و خودم را به کری زدم . وقتی که پونز را به گوشه پوستر می زدم مادر هنوز داشت غرغر می کرد .

بد جوری نگاهم می کرد ، انگار که می خواست گریه کند ، خوب که نگاه کردم دیدم یک قطره اشک تقلبی هم گوشه چشم معصوم بدلی اش گیر کرده است . کاش حس می کرد که نوازش اش می کنم . این دو چشم معصوم خوب بلد هستند آدم را گول بزنند .

با آنکه نمی دانستم دوشنبه است یا سه شنبه یا چهارشنبه ، سرم را از روی دست اش بلند کردم . بدجوری نگاهم می کرد ، انگار که می خواست گریه کند ، خوب که نگاه کردم دیدم یک قطره اشک گوشه چشم اش خشکیده است . بغض کرده بود می دانستم که می خواهد بگوید

ــ تو که نمی خوای من رو ول کنی مگه خودت نگفتی اگه نخ بادبادک رو ول کنی آزاد میشه ، هر جا می خواد می ره اما لای سیم برق دکل ها گیر میکنه، من نمیخوام لای سیم برق ها گیر کنم

دست پیش را گرفتم که پس نیافتم گفتم

ــ نه اما دیگه نخی هم نمونده ، اگه مونده نشونم بده

می دانستم که دیگر نخی باقی نمانده است ، مادر از سر لج و لجبازی با من و بادبادک ام تمام نخ ها را دور ریخته بود . این هم از نحسی گریه اش و گریه اش .

دست اش را گرفتم گفتم

ــ دوستت دارم

اما کاش بلندتر می گفتم نشنید ، شاید هم شنید و خودش را به کری زد ، شاید هم می خواست یک بار دیگر هم بشنود . اما من حوصله اش را نداشتم .

مادر هم لج و لجبازی می کرد مثل بچه های دوسال و نیمه .

ــ آخه تو خجالت نمی کشی با این سن ات می ری رو پشت بوم بادبادک بازی

آخ که چقدر دلم می خواست داد بزنم . هیچ طوری با من کنار نمی آمد ، هر چقدر می گفتم

ــ نخ بده

فایده ای نداشت . قول داده بودم که امروز بیشتر از دیروز بپرد ولی با لجاجت مادر باید اندازه دیروز می پرید هیچ راهی نداشت .

به تقویم که نگاه کردم . دیدم سه شنبه است . همیشه سه شنبه از دوشنبه و چهارشنبه نحس تر بوده است . نگاهش کردم گفتم :

ــ امروز و فردا نمی تونی بپری

به من زل زده بود با آن چشم های معصوم اش . می دانستم که می پرسد چرا؟ ، دست پیش را گرفتم که پس نیافتم .

ــ آخه نحسه ، گفتم که سه شنبه نحسه

لیوان از دست مادر افتاد و شکست . داد زد

ــ پا قدمش هم نحسه ، اصلاً این دختر نحسه ، نحس

مادر که این را گفت . زد زیر گریه . روبه رویم نشسته بود می دانست چقدر خورد می شوم وقتی اشک اش را می بینم . بدجوری نگاهم کرد و من دیدم که تمام صورت اش خیس است . خو ن خونم را می خورد . با عصبانیت گفتم :

ــ امروز سه شنبه اس ، ای لعنت به این سه شنبه که انقدر نحسه

مادر گفت :

ــ فرقی نمی کنه همه روزا روز خداس ، نحسی از خودته ، خودتی که سه شنبه ها رو هم نحس کردی ، آخه سه شنبه به دنیا اومدی ، این دختره هم چهارشنبه به دنیا اومده ، انقدر پا قدمش هم نحس بوده که نیومده سر باباش رو خورده

بدجوری گریه می کرد . دلم سوخت . نه برای او ، برای مادرم و زبان اش و دل اش که از سنگ هم سنگ تر بود . کاش حس می کرد نوازش اش می کنم و لی او آنقدر درگیر گریه کردن بود که حس نمی کرد ، دستانم اشک اش را پاک می کرد . دست اش را گرفتم گفتم

ــ دوستت دارم

اما کاش بلندتر می گفتم نشنید ، شاید هم شنید و خودش را به کری زد ، شاید هم می خواست یک بار دیگر هم بشنود . اگر گریه اش بند می آمد و درچشمانم زل می زد حتماً نه یک بار، هزار بار می گفتم دوستت دارم. فکر او بودم و او . فکر اشک های او ، و نخ او ، و لجبازی و زبان تند او ، و معصومیت چهار چشم بغض آلود دوتا از غم نحسی سه شنبه و پرواز نکردن و دو تای دیگر هم از پا قدم بد و سرکوفت شنیدن.

آخر هم گریه اش بند نیامد که نیامد . انگار زاده شده بود تا فقط گریه کند . من و چهار

چشم، دیروز که سه شنبه بود و نحسی اش هم زیاد ، باید به تمام قولهایی که داده بودم عمل میکردم . دست اش را گرفتم گفتم :

ــ دوستت دارم ، اما تو حاضری مادرت رو ول کنی به خاطرمن

چیزی نگفت . فقط نگاهم کرد ، یک نگاه خشک وبی روح .و رفت با گریه و زاری، صدای گریه اش را تا وقتی که درب حیاط را باز کرد می شنیدم ، یک لحظه ایستاد به پنجره اتاق و چشمانم نگاه کرد و درب حیاط را آنقدر محکم به هم کوبید که مادر گفت :

ــ جز جیگر بزنی

تازه برای مادر عزیز شدم . وقتی با شربت آمد توی اتاق می خندید . گفت :

ــ واسه پسر گلم شربت درست کردم ، بخور جیگرت حال بیاد، ولش کن لیاقت تو رو نداشت خوشم اومد خوب جوابش رو دادی

حرصم گرفته بود . از دست مادر از دست تمام لجاجت اش . از دست خودم که زندگی ام راخراب کردم . به مادر نگاه کردم به چشمانش اصلاً هم معصوم نبودند . گفتم :

ــ نخ بده

تمام نخ ها پیدا شدند . رفتم روبه روی آن دو چشم معصوم به نظرم اصلاً معصوم نیامد . معصومیت بدلی به چه درد می خورد . از روی دیوار پونزها را کندم و چشمها را و پوستر را . و با نوک چاقو چشم اش را سوراخ کردم ، آخ هم نگفت ، آخ هم نگفت . ولی اشک هایم روی چشم اش ریخت ، این دو چشم چقدر معصوم بودند . نگاهم می کرد ، نه اشک می ریخت و نه چیزی می گفت ، فقط نگاهم می کرد یک نگاه خشک و بی روح .

رفتم روی پشت بام ، نخی را که از چشم اش بیرون زده بود دستم گرفتم و منتظر ایستادم . منتظر باد . بالآ خره وزید باد خوبی بود برای پریدن حرف نداشت . آرام رهایش کردم ، تلو تلو خوران رفت ، هر چقدر نخ را شل می کردم بالاتر می رفت ، باد هم تندتر می وزید ، نمی دانم نخ پاره شد یا پوستر ، نخی در دستم نبود ، فقط این را می دانم که نه او گریه می کرد و نه او ، صدای گریه خودم را می شنیدم .

امروز سه شنبه است و صبح وقتی از خواب بلندشدم هنوز دست اش زیر سرم بود و قطره ای اشک گوشه چشمانم خشکیده بود ، به خودم گفتم

ــ چقد خوشبختم

و خندیدم . دو تا چشم روی دیوار هم مرا نگاه می کرد .

+ نوشته شده در  85/08/27ساعت 19:39  توسط مسعود  | 

مدتهاست که ديگر نه صدای جيرجيرکها ارضايم می کند و نه ناله قلم روی کاغذ . هاج و واج درون منجلابی دست و پا می زنم که حتی منطقی برای خلق کردنش نمی يابم . خودم را درون يک زندان کوچک 12 متری بدور از تمام تمدن ها و تکنولوژی ساخت دست بشر احتکار کرده ام و تمام ذهنياتم را درون همان گودال لجن ريخته ام چون هيچ کرم فهميده و عاقلی خوشش از يک تکه کاغذ داخل زندگی اش نمی آيد .

اين روزها که به زندگی ام تهمت می زنم و مثل خدنگ از سر و کول زندگی ام بالا می روم . فقط به اين می اندِشم که کی می خواهد تمام شود اين تمام نا شدنی ها . زير بيرق کدام پيامبر تازه واردی بايد چمباتمه بزنم و دست به دامان کدام امام زاده شوم برای گريختن از اين گودال لجن و به کدامين سوگند پايبند باشم و سجود و رکوعم را نثار کدامين پيامبر و امام کنم . و در بارگاه کدامين معصوم و قديسه ای بست بشينم و طلب مغفرت نمايم ؟!. نوکری کدام پادشاه را کنم در اين قرن به بن بست رسيده ؟! و حرف کدام پيامبر تازه واردی را حق بدانم ، در ميان خيل انبوه پيامبران تازه وارد که نه می دانند دين چيست و نه می دانند ماهيت زنده بودن چيست ؟! نه حقانيت و حکومت بر حق علی را قبول دارند و نه جنگ های صليبی را !!!.

+ نوشته شده در  85/03/17ساعت 20:25  توسط مسعود  | 

برو بابا حال نداری این روزا هم واژه ها ته کشیده اند و هیچ کسی دیگه دل و دماغی واسه عاشق شدن نداره چون هر چی عشقه تزویر و ریاست .

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 12:23  توسط مسعود  | 

من در ابتدای نگاه آنکس ایستاده ام که در تفکراتش مرا برای همیشه کشته است و شده است شمر دیگری و حضور سبز بس آلایش چشمانش را اگر حتی مجبور شوم چشمانم را از کاسه درآورم فراموش خواهم کرد و بدان که دیگر حتی اگر صدا تپش قلبش به گوش نرسد هیچ اهمیتی نخواهم داد . خود م را مجبور کرده ام و شاید هم مفتخرم که بگویم به سلابه کشیده ام که دل به هیچ احمق تر از خود نبندم .

+ نوشته شده در  84/06/16ساعت 18:54  توسط مسعود  | 

عشق؟!!!

ببخشید یک لحظه .......... صبر اومد بعداْ می گم ؟!!!

+ نوشته شده در  84/06/14ساعت 17:50  توسط مسعود  | 

با سلام خدمت تمام شما عزیزان مخاطب . اگر از وبلاگ من راضی یا ناراضی هستید بگید . من منتظر انتقادات سازنده شما دوست عزیز هستم برام نظر بذارید خوشحال می شم .
+ نوشته شده در  84/06/10ساعت 21:45  توسط مسعود  | 

چی می شد که تمام آدمها به داشته هاشون قانع بودند و حسرت چیزهایی که دیگران دارن و اونا ندارن رو نمی خوردن ؟

+ نوشته شده در  84/06/09ساعت 15:54  توسط مسعود  | 

این روزا مد شده هر سایت و وبلاگی برای اینکه درصد مخاطبانش رو ببره بالا یه کم یا تبلیغ کنه یا یه بحث جانانه و آبدار راه بندازه این بحث یک از اون بحثاست .پسرا برتر هستند یا دخترا   حتماْ بخونید و نظر بدید .  

+ نوشته شده در  84/06/01ساعت 10:10  توسط مسعود  | 

قلب شکسته ام را نثار اقاقیهای باغچه ات می کنم و سکوت وحشیانه ام را به جیرجیرکهای طاقچه اتاقت می سپارم و شاید اینبار وجودم را صادقانه ، دلیرانه و شاید هم بچه گانه ، احمقانه فدای یک لحظه با تو بودن می کنم .، که چشمهایت برای من به مانند یک رودخانه وحشی است و آنجاست که فریاد خواهم زد بی تو هرگز .


زندگی ( داستان )

هوای تاریک ، مثل شبح یک انسان باران خورده تمام اتاق و حتی مرا هضم کرده است . ساعت شماته دار که همیشه روی دیوار آویزان است با صدای تیک و تاک وحشتناکش آسایش مرا بهم ریخته است و سکوت اتاق را مثل زالو می مکد . اینروزها تمام اینها برایم همانند تکراریاتی است که هر روز و هرشب تکرار می شود . مثل یک عادت . مثل یک مرض .

همه چیز بوی یأس می دهد . بوی ناامیدی همه جا را احاطه کرده است من هم جزئی از این ناامیدیهای پایداری هستم  که هرگز نه تغییر می کنند و نه حاضر هستند جای خود را  به امید بدهند و نه به آرزو . آرزوهایم را خیلی وقت است که فراموش کرده ام و دیگر امیدی به آینده ای که هنوز تکلیفش مشخص نشده است ندارم .

نمی دانم دوستی می گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد اما زندگی کردن ربطی به شقایق ندارد امید هست که همه چیز را می سازد . ولی من امید ندارم . ساکتم ، آرام ، حوصله هیچ چیز را ندارم حتی پشه های کوری که مرا نمی بینند و گزندی به من نمی رساننند این را خوب می دانند که من دیگر مرده ام . سالهای سال است که مرده ام . بدنم را کرمها خورده اند و زالوها هم خونم را مکیده اند . استخوانهایم نیز از بی تجربه گی خاک نمناک ، پوسیده اند و خاک شدند . اما نمی دانم  چرا با آنکه مرده ام هنوز  نفس می کشم .از کجا معلوم شاید نفس هم نمی کشم . وقتی که به این سالهای متمادی که پشت سرم رفتند و به تلی از خاکستر تبدیل شدند فکر می کنم متوجه می شوم که در تمام طول این چندین و چند سال گذشته نفس می کشیدم ، راه می رفتم ، مثل کرم در خودم می لولیدم  ، زندگی می کردم اما عمیقاً زنده نبودم .

صدای قدمهای عابرین ازپشت چارچوب پنجره وارد اتاق شد و همچون دزدی خونپالا تمام آرامش و تفکراتش را بر هم زد . سرش را از روی کاغذها برداشت . سیاهی محض همه جار در بر گرفته بود . خودکار را بر روی کاغذها گذاشت و آرام آرام به بسترش خزید و چشمانش را بست .

+ نوشته شده در  84/05/31ساعت 10:50  توسط مسعود  | 

اين متن كامل نامه من به دوست عاشق پيشه ام بود كه قصد خودكشي داشت البته با وساطت من و دوستان بي خيال شد و دليل نوشتن اون هم توي وبلاگ اصرار خودش بود .


سلام ، خوبي ، نه بابا،بي خيال !!!.

مي دانم كه تمام حرفهايم برايت پشيزي ارزش ندارد و اين را هم مي دانم كه ديگر آنقدرها هم برايت مهم نيستم . و اين را بهتر از هركس ديگر مي دانم كه لجبازيت هم روي هيتلر را سفيد كرده است و غرورت آنقدر است كه به تو اجازه نمي دهد ذره اي به دلت نزديك شوي و با اينكه مي دانم كه به ريش صاحاب مرده ام مي خندي ، و با تمام دانسته هايم  ، با تمام ذهنياتم نسبت به تو ، برايت دست به قلم مي برم. بخوان هر چقدر كه هيچ كدام از اين سطرها برايت مفهومي ندارند .

گفتم تو ولي كدام "تو" توئي كه قرنهاست بين خودت و دلت فاصله انداخته اي و تصور كرده اي كه زندگي هم يك بازيست ؟! يا توئي كه برايم اسطوره اي بودي كه هيچ وقت نه كتابي داشتي و نه معجزه اي؟! ولي باز هم با باقيمانده توئي كه از تمام "تو" باقي مانده است درد دل مي كنم آنهم درد دل خودم نه درد دل "تو" .يك روز بين تمام "تو" بودم ، ماندم و خواهم ماند . هـ . تو هنوز ياد نگرفته اي كه نقابت را بياندازي؟! . نمي گويم كه براي من ، دستت براي من رو شده است . نقابت را براي خودت نيانداختي . تو به خودت هم دروغ مي گوئي . مي خواهم با "تو" امشب رو راست باشم . تمام اين بازيها ، تمام اين خراب كردن زندگي هستي هايت ، داشتني هايت كه من حتي توي خواب هم ندارم به خاطر لذت يك خراش خون آلود بود ؟! يا بريدن از تمام آن چيزي كه خيلي وقت است از آنها بريده اي ؟! يا به خاطر اين بود كه "تو" عرضه دوست داشتن را هم نداري ؟! ها؟!! ارزشش را داشت ، اين همه لجبازي با خودت ، اين همه لجبازي با احساست ؟!!!. "نه" پس به خاطر چه بود ؟ محبت ؟!! جلب توجه شايد ؟!!!.

پسر تو از نسلي هستي كه حتي پيغمبرانش هم باج مي گيرند و موعظه مي كنند مي فهمي ؟!!!. بي تفاوت شدي نسبت به زندگي ، نسبت به خودت ، نسبت به همه چيز فقط مي خواهي دخل خودت را بياوري به خاطر اين كه بي احساس شدي ، به خاطر اينكه بي تفاوت شدي .؟!!! نه پسر من خودم زغال فروشم . زندگي دخلت را آورد . زندگي دخلت را آورد .

گوش كن ، ساعتي با من باش . ببين ، خوب نگاه كن "تو" فقط تو هستي كه با "تو" مانده . نه عشقت بدبخت كدام عشق ، عشقي كه تو را براي خودش مي خواست و نه براي "تو" . عشقي كه حتي آن رويش هم نشانت داد. عشقي كه به مفهوم واقعي عاشقت نبود . عشقي كه تو را بدون هستي و داشتني هايت مي خواست . عشقي كه تو برده اش بودي . هـ. چقدر خنده آور است . توئي كه مي خنديدي به ريش همه ، از كسي رو دست خوردي كه عشقت نبود ، قلبت نبود ، ريشت بود و به "تو" خنديد . چون آنقدر پست شده بود كه داشتني هايت را گرفت .

نه تصور نكن كه خنجر مي زنم ، كه زخم زبان مي زنم نه . واقعيت است . من چه بگويم وقتي مي بينم "تو" مثل خري كه تازه به جو رسيده است جفتك مي زني و صاحبت را لت و پار مي كني . من چه بگويم؟ . نه سناريويت را از اول هم اشتباه نوشته بودي . اشتباه كردي پسر ، اشتباه . به دست آوردن خيلي هم ساده نيست ، خيلي هم مشكل نيست . بگذريم ، بگذريم . بقيه اش را نقدي حساب مي كنم .

                          دوستدارت كه هيچ وقت دوستش نداشتي (م . چ) شباهنگ ۱۹/۱/۸۳

+ نوشته شده در  84/05/30ساعت 21:5  توسط مسعود  | 

چند روزی می شود که همانطور به پنجره میله دار و پرده توری دار زردرنگ زل زده است و چیزی نمی خورد . فقط نگاه می کند . و مدام زیر لب تکرار می کند :(( اجاق کوران تاریخ اجاق کور بر سر دو راهی تندیس و تقدیس گیر کرده اند و با حلقه دار آویزان گردن تاج بر سران پارچه ای شده اند و جل الخالق گویان بر سر می کوبند )) و بعد از هر بار تکرار لبخندی بر گوشه لبانش نقش می بندد . در سلولش باز می شود و هوای سرد بهمن ماه به استخوانهای کوبیده شده و ورم کرده اش تلنگر می زند و او می لرزد به چیز خاصی فکر نمی کند فقط زمزمه می کند .

نه به صدای آه و ناله ای که از سلول کناری می آید اهمیت می دهد و نه به فحشها و ناسزاهای و دری وری های حاج مسلم شکنجه گر که از آن آدمهای لات و بی سروپای دوره رضاشاه بوده و فقط به خاطر اینکه در آخرین تظاهرات شرکت کرده و مدرک کلاس ۵ داشت تاج خوشبختی بر سرش نهاده اند و با های و هوی وبزن وبکوب راهی کاخ بی دروپیکری شد که بکشد و خون بریزد و محاکمه نشود . گوش می دهد . صدای فریاد ی بگوش می رسد و اکبر ناخودآگاه دردی را حس می کند که چند روزی ست که  به فراموشی سپرده  . انگشتهای خون آلودش را می بیند  که جز تکه های گوشت سیاه شده و فاسد شده چیزی نیستند . اما دیگر اهمیتی ندارد . مهر باطل شد چند روزی است که به روی شناسنامه اش خورده و دیگر نه حسرت کاغذهایش را می خورد ونه قلمش را و نه ناخنهای بلندی که خیلی دوستشان داشت و نه حسرت موهای بلند ولخت و آویزانش را . قرار است دو روز دیگر به قول خودش ( با حلقه دار آویزان گردن تاج داران پارچه ای شود ) و آن بالا تلو تلو خوران به ریش تمام فرهنگهای ریش پرفسوری  بخندد .  و قتی چشم از انگشتان سیاه شده اش برمی دارد با چشمان نفرت انگیز به پنجره خیره می شود و می گوید :(( در تمام طول تاریخ لکنتی به تنها چیزی که بر نخوردم همان آزادی قلم است)) . صدای کشیک بند، فریادش را بند می آورد . :(( هی اکبر مث اینکه بازم امشب هوای حاج مسلم رو کردی یه کم یواشتر )) واو یواشتر از همیشه می گوید :(( به جهنم داد می زنم من که فردا صدام به هیج جا نمی رسه ))

(( پس فقط یه کم یواشتر سیگار می خوای )) در کوچک فلزی که  نور چراغها را وارد می کند کنار رفت پس از چند ثانیه بوی غلیظ سیگار سلول را پر می کند . (( اینا سیگارشون هم نجسه )) روی زمین دراز می کشد . سرد و سرد . می لرزد اما اهمیت نمی دهد پای چپش را زیر سرش می گذارد و پای راستش را از زانو خم می کند((اجاق کوران تاریخ اجاق کور بر سر دو راهی تندیس و تقدیس گیر کرده اند و با حلقه دار آویزان گردن تاج بر سران پارچه ای شده اند و جل الخالق گویان بر سر می کوبند  )) آنقدر ادامه می دهد  تا چشمانش بسته شوند آنقدر بسته که دیگر باز نشوند

صدای فریاد نگهبان و حاج مسلم و تکاپویی که مقابل سلول اکبر به گوش می رسد مرا وادار می کند که از لای درز باز سلولم بیرون را دید بزنم . اما چیزی دستگیرم نمی شود . فقط حاج مسلم می گوید :(( داخل پرونده درج شود خودکشی )) .

+ نوشته شده در  84/05/27ساعت 20:30  توسط مسعود  | 

اين روزا كه روي لب هر بني بشري فقط يه كلمه رو مي شه پيدا كرد و اونم عشقه ، بايد حتماً عاشق شد عاشق يكي ، عاشق يه چيز . مي گن اگه مي خواي از چيزي متنفر شي عاشقش بشو . ولي من كه مي گم عاشقي يعني دل باختن يعني از ته دل چيزي رو دوست داشتن .

اما هيچكي نميدونه كه دوست داشتن مرتبش از عشق بالاتره ، چون وقتي ما عاشق يه چيز بشيم مي گيم عاشقشيم . اما وقتي كه نوعي دلدادگي به وجود بياد كار به دوست داشتن ميكشه . بعد از اين دو تا هم خودتون مي دونين چيه . جنون و ديوانگي .

+ نوشته شده در  84/05/27ساعت 17:20  توسط مسعود  | 

نيگام مي كنه .سه ساعته كه روبروم نشسته و چيزي نمي گه . سابق بر اينا اگه به حال خودش رهاش مي كردي يه بند تا چله صبح حرف مي زد و مدام خاطره تعريف مي كرد ، راست يا دروغ . اما امشب درست امشب كه من دلم گرفته ، سه ساعته  كه چيزي نگفته . وقتي كه با چشماي سبز رنگش نيگام مي كرد . وقتيكه با هيجان زياد خاطره هاي مزخرفش رو برام تعريف مي كرد . از دسش عصباني مي شدم . دلم ميخواس بلند شم و محكم بزنم تو دهنش . اما امشب اگه تا سحر مدام حرف بزنه چيزي نمي گم . دلم خيلي گرفته . امروز شهر فرنگ زندگيم كلاً تعطيل شد اون به من گفت :

ـ دوستت دارم

بعد ساكت شد . ساكت و آروم مث يه مرده . الان چهارساعتي مي شه كه چيزي نگفته . حتي يه كلوم . روي صندلي نشسته و يه بام و دو هوا مي كنه . به خودم مي گم

ـ لابد مي خواد بگه دوستت دارم

اما الان چهار ساعته كه چيزي نمي گه . نيگاش مي كنم . نيگام مي كنه .

چهار ساعت پيش اومد خسته و كوفته در رو باز كرد . اومد تو خونه و روي صندلي نشست . گفت "سلام" منم گفتم سلام خسته نباشي . مث هميشه نبود . گفتم : اتفاقي افتاده ؟ چيزي نگفت . بعد از چند دقيقه فرياد كه نه آرام و با احساس گفت : دوستت دارم .

نيگاش كردم فقط يه نيگاه . يهو مث آبي كه بريزن رو آتيش ساكت شد . ساكت و آروم . الان چهار ساعتي مي شه كه چيزي نگفته . مث مترسگ سرخرمن نيگام مي كنه . از روي صندلي بلند مي شه . به طرف من مياد ميگه " فردا مي ريم پيش آقا ، عقدت مي كنم .حالا نوبته منه خشكم مي زنه . قدرت حرف زدن رو ندارم .

سه باري مي شه كه مي گه "آيا وكيلم"و من هنوز جوابي ندادم . چون هنوز فكر مي كنم كه اون مناسب من نيس . چون فكر مي كنم  هنوز آدم نشده . مهرداد يه آسمون جل لندهوريه كه صفر رو از يه نقطه تشخيص نمي ده . چون هنوز خيلي مونده تا آدم بشه ، خيلي ... دفتر و دستكش رو جمع مي كنه كه بره . مي گه عروس خانم ترديد دارن هر وقت مطمئن شدن خبرم كنين . خرج اين مجلس هم با اون مجلس طلاق يكجا حساب مي كنم.

مهرداد روي صندلي مي شينه . نگام مي كنه . مي گه : چه مرگته چرا بله رو نگفتي. مي گم "هر وقت آدم شدي اونوقت .هنوزم جاي چند انگشت روي گونه ام به چشم مي خوره . چيزي نمي گه و مي ره . مث اينه كه به من شوك دادن . مي پرم . دور و ورم رو كه نيگاه مي كنم مي بينم شبه و من در آغوش مهرداد گم شدم . نيگام مي كنه و مي گه : بخواب عزيزم ، بخواب.

انگار كه من فقط با اون و در آغوش اون زنده مي مونم .

+ نوشته شده در  84/05/22ساعت 13:53  توسط مسعود  | 

صادقانه بگويم كسي اين اطراف نيست كه دل شكسته اي را وصله كند و قلب دردمندي را آرام ،از آن دورها كسي مي آيد كه پريكي معصوم است اما نگاهش به سويي ديگر .

سلام به كدامين پيغمبر سلام مي دهي اينجا تمام پيغمبرانش خوابيده اند . توي احمق هنوز هم نفهميده اي كه چرا پيغمبران ((پيغمبر)) هستند . تو همه اش فكر مي كني كه تمام پيغمبران يك شخص اجتناب ناپذير و جزء مايحتاج تاريخ بي در وپيكر مملكتت هستند . اما نمي داني كه تمام پيغمبران راستين و ساختگي ات فقط يك كپسول اكسيژن مصنوعي هستند كه تو را در اين اختناق به طور معجزه آسايي زنده نگه داشته اند . از نظر تو تمام اين پيغمبران كه سادگي را بهانه اي ساخته اند براي پيغمبر بودن ، شكمشان به ((قاروقور)) نمي افتد و از  صداي قيل و قال شكمشان تا صبح بر فرق سر مباركشان نمي كوبند ؟ راستي تو عجب ديوانه اي هستي كه حتي به ديوانه بودن بهلول هم ايمان نياوردي در صورتي كه بهلول خود پيغمبر بود و تو را دعوت مي كرد كه به پيغمبري ديوانه ايمان بياوري و تو سر باز زدي و هيچ ديوانه اي را نپرستيدي حال به روي سجاده بهلول زانو مي زني ؟! چقدر ابله هستي تو !!!.

تا كي مي خواهي پوست بياندازي و رنگ عوض كني ، تو كه ديگر نه پيغمبر مي شوي و نه به پيغمبري ايمان مي آوري . تو فقط بلدي الكي پوست باندازي و خودت را قاطي رجال كني . اما به همان رجالي كه تو سالهاست مي پرستي قسم كه تو حتي ارزش بنده بودن را هم نداري . تو زندگي را در خاص بودن مي بيني اما هيچ خاصي را هم نمي پرستي .هـ.هـ.هـ اگر مي خواهي بداني كه زندگي ات ارزش يك پوست بي ارزش مار را هم ندارد بهتر است كه كمي كتاب آسماني رجال را بخواني تا بداني كه آن پيغمبراني كه تو به آنها هنوز ايمان نياورده اي چه ها كه نكرده اند .

تو تو تو ؟! تو كه هستي كه هنوز دهانت بوي شير خشك مي دهد مي خواهي راه بروي و مدام با سبيلهاي از بنا گوش در رفته ات بازي كني ؟!! راستي نگفتي كه تويه بي دين و ايمان به كدام پيغمبر ايمان آورده اي ؟! به آن پيغمبر يك لا قبا كه توي تلويزيون ها و ماهواره ها جولان مي دهد و حتي يك جايخالي هم تو اينترنت باقي نگذاشته است يا به آن پيغمبري كه هنوز نمي تواند كلمه شرافت را هجي كند ؟!! از كدام اصل و نصب هستي كه مدام خودت را مقابل آينه به رخ خودت مي كشي ؟!! تو حتي تمام پيغمبران را يا سركيسه كرده اي يا به صلابه كشيده اي تو؟! من مي دانم تو فقط به شيطان ايمان داري همان شيطاني كه دستش را از پشت بسته اي و به دارش آويخته اي !!!.

سلام،سلام،سلام . به كدامين بنده ات سلام مي دهي اينجا تمام بندهايت كرند و بي ايمان !!!.

+ نوشته شده در  84/05/19ساعت 17:50  توسط مسعود  | 

گفتم نبايد بذاريم همين طوري كنار خيابون بيفته و بميره . گفتي :بي خيال كيه كه سراغش رو بگيره .

گفتم : نكنه يكي ديگه بياد و ورش داره ببره آبرومون مي ره . با خنده گفتي : آبرويي كه ريخته كدوم آدم عاقل مي دزدتش .

گفتم : آخه حيف نيست ؟ گفتي : حيف بود !! نگهش نداشتي

گفتم : حالا جواب مردم رو چي بديم اونا چي ميگن در مورد ما ؟ گفتي : مردم انقدر حال خودشون گرفته كه ديگه به آبروي من و تو كاري ندارن .

گفتم : به خدا زشته همينطوري بندازيمش اينجا جلوي پاهاي غريبه ها . گفتي : با پاهات بندازش تو جوب پاي كسي نره روش و كسي هم نبينش .

گفتم : اين ديگه آخرشه ، آخره بي معرفتي چند ماه با هامون بود حالا بندازيمش توي جوب و بريم . گفتي : چيزي كه به درد نخوره بايد انداختش دور .

گفتم :صداش روچي نمي شنوي داره التماس مي كنه ورش داريم ، كمكش كنيم ، دستش رو بگيريم . گفتي: من گوشام كره ، خودم كمك مي خوام ، دستم هم وبال گردنمه ، ديگه بريدم ، ديگه نمي تونم .

گفتم : سعي كن ، شايد تونستي . تو بخواه مي توني . گفتي، چيزي نگفتي زدي زير گريه و رفتي و عشقمون رو هم گذاشتي همونجا زير دست و پاي غريبه ها .من هم وقتي ديدم كه ديگه نه عشق به دردم مي خوره نه قلب و نه احساس همشون رو يك جا انداختم توي جوب و رفتم پيه دربه دري خودم ، پيه بيچارگي هام ...

حالا چي شده كه بعد از اين همه وقت سري به من زدي ، مي بيني ، افتادم تو جوب كه نه پاهاي غريبه ها له ام كنه و نه كسي بدزدتم . حالا دستت تو دست يه نفر ديگه ست و قلب و احساس و عشقش هم كنار من توي جو ب آبي كه پره از عشق و قلب و احساس . انگار آدما زباله هاشون شده اين سه تا .   

+ نوشته شده در  84/05/10ساعت 9:26  توسط مسعود  |